آنچنان غرق در افکار خودش بود که متوجه نوشته های روی 1 های 1 نشد ، به ناگاه انگار صاحب یک قبر صدایش کرد تا نوشته هایش را بخواند. ایستاد و نگاه کرد بر روی نوشته سنگ قبری که از درون صدایش کرد: " ای گذر کننده ای که از روی قبرها می گذری، من هم روزی مثل تو پا بر روی سنگ ها می گذاشتم و خبری نداشتم از حال اسیران زیر خاک، کمی واستا و تامل کن ، می خواهم برایت بگویم که چه بر ماها می گذرد و شماها نمی دانید، هر روز به دنبال چیزی بودیم که الان متعلق به دیگری است و در این سرای سکوت و وحشت ، خودمان هستیم و خودمان ! روزی شماها هم به ما خواهید رسید ، از ما که گذشت ولی یادتان باشد که زندگی سرابی بیش نیست که خیلی خوب عاشقانش را به مسیر نابودی می کشاند ، حالا برو و دنبال آرزوهایت که نهایت اش همین جا است و بس "
برچسب:
نویسنده: مینا طباطبایی