توی جلسه بود با کلی برنامه و کارها، کلی امید و آرزوها داشت که قرار بود یکی به یکی به آنها برسه، تلفن اش زنگ زد و داشت با یکی از مقامات مذاکره می کرد، در یک لحظه احساس کرد نمی تواند حرف بزند، شاید در کسری ار ثانیه قلبش ایستاده بود و احساس کرد که قلبش دیگه کارش تمام شد. در همان لحظات کوتاه ولی بسیار بلندمدت، تمام زندگی اش را به چشم دید و یکباره از خدا خواست کمکش کند، بازگشت ولی برایش مسجل شد هر زمانی باید حاضر بود برای رفتن و باور کرد رفتنی غیر منتظره را .... در این گذرگاه موقت زندگی
برچسب:
نویسنده: مینا طباطبایی